دل ( یک ) است و کنار او من ( صفر)
می نشینم که تا رسم به شمار
( صفر) بی ( یک ) همیشه یک ( صفر ) است
می شود ( ده ) کنار یک هر بار
تا گریزم ز بند ( ده ) بودن
خویش را می کنم ز نو تکرار
حاصل هر سه بار این تکرار
می رسد در کنار ( یک ) به ( هزار)
تا فراوان شود شماره ما
من و دل می شویم دست به کار
من سراسیمه زیر سایه دل
از سر شوق می شوم رگبار
من ناقابل و ( یک ) و دل و ( صفر )
دائما در کنار هم بیدار
( صفر) مان هیچکس نمی خواند
چون ز ما خلق می شود آثار
دیدی آخر به همت عددی
به کجا رفت ( صفر) بی مقدار
بهر برپای بودن ( یک ) دل
دلبری لازمست ای دلدار
دل افسرده نیز خود ( یک ) نیست
نگذاریم دل شود بیمار
او به سوی نشاط خواهد رفت
راه را گر کنیم ماهموار
( یک ) یک می شود دل من و تو
گر عبورش دهیم از گلزار
ای خوشا ( صفر) در کنار ( یکی )
ای خوشا آن ( یک ) خوش هشیار
( یک ) ساقی و ( صفر) جام بدست
رقص می دانی قلندروار
حال من از دو حال بیرون نیست
همره ( یک ) و یا در این افکار
سال ( سالک ) دو فصل دارد و بس
یا بهار است یا امید بهار
مجتبی کاشانی
ذهن من گلدانست
خاطرات تو گل این گلدان
شعر باران و نسیمی است
که این گلها را
زندگی می بخشد
سنگ:
قلبی ست فراری از عشق
قلب:
سنگی ست لطیف آمده از
همجواری با عشق
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما . اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دلتپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او
حرفهای دل بدون گفتگو ....
مجتبی کاشانی
مواظب خودت باشُ وقتی خورشید به زمین نگاه می کند ُ می تواند بگوید: (( این بیکاره ایست که خوابیده ))
شادی را همه جا می توان پیدا کرد و حتی انتقال داد . لازم نیست ما ثروتمند باشیم یاصاحب ماشین وخانه های آنچنانی فقط لازم است در شرایطی که هستیم شادی را بسازیم .
دو روز پیش تا کنون من به این مهم دست یافتم که شادی را باید خودمان به وجود آوریم . ما همیشه منتظریم اوضاعمان درست شود ( همه اوضاعمان) آنوقت قول می دهیم که شاد شویم آیا هرگز همه چی بر وفق مراد ماخواهد بود ؟ مسلما نه . پس باید هر لحظه و هر زمان شاد بود .
دو روز پیش برای انجام کاری مجبور شدم از محل کارم خارج شوم ( 9 صبح ) و کاری را انجام دهم و به سرعت برگردم . سوار تاکسی شدم بدون اینکه توجه ای به اطرافم داشته باشم . راننده بلافاصله گفت به سمند شادی من خوش آمدید . تازه متوجه راننده و ماشینش شدم . پیرمردی بود شاد و دلزنده . نوار شادی هم در حال پخش شدن بود . از حالم پرسید . شکلاتی تعارفم کرد . خواستم برندارم اما اصرار کرد تا بردارم . متوجه شدم مسافران دیگر نیز لبخندی بر لب دارند و همین تجربه را نیز خودشان هنگام سوار شدن داشتند . راننده محترم تمام ماشینش را با گل . اسباب بازی . کاغذ های کوچکی که نوشته های مثبت و انرژی دهنده بر آنان بود پر کرده بود و منظره بسیار جالبی را بوجود آورده بود . لیوان کوچکی به گوشهای وصل کرده بود و با نوشته ای به من فهماند که سطل انداختن زباله شکلات هاست . نوشته ای دیگر در ارتباط به این بود که با فرارسیدن تابستان مسافران سمند شادی می توانند از آب خنک داخل کلمن کوچک استفاده کنند ( کنارش لیوان یک بار مصرف گذاشته بود) اسباب بازی ها را برای بچه ها و ... حیف که مسافت خیلی کوتاهی در سمند شادی بودم . راننده مهربان و شاد استادی شد برایم تا بیاندیشم به این که می توان حتی با داشتن شغلی به این سختی باز هم شاد بود و محیط شادی را برای خود و دیگران به وجود آورد . کرایه معمولش را گرفت . همه در سمند شادی شاد بودند و آرامش داشتند . وقتی از ماشین پیاده شدم و در حال گذشتن از سمند شادی بودم صدایم کرد : خانم خانم وقتی می ری سرکار لبخند یادت نره !! چقدر قشنگ حرف می زد . خوشبحالش و خوشبحال من و دیگر مسافران که توانستیم سوار سمند شادی شویم .میدوارم شما وهمه ما سوار بر مرکب شادی زندگی باشیم . شاد باشیم و شادی را انتقال دهیم و کمتر مشکلات را ببینیم . همانطور که راننده سمند شادی خوبی ها را می دید . حتما و یقینا روزگار بر او هم مثل ما سخت می گذرد اما او بر روزگار سخت نمی گیرد....
پنجره ای می خواهم
اتاقی
و دری که به باغی باز شود
باغی می خواهم همیشه سبز
با رودخانه ای در وسطش
گل یاس می خواهم ، مریم ، نرگس ....
چه اشکالی دارد؟
بگذار بگویم که پرنده هم می خواهم
او باید آزاد باشد
هر وقت دوست داشت برایم بخواند.
آسمان صافی می خواهم
به رنگ آبی آسمان
و شبهای پر ستاره و مهتابی
ستاره هایش باید نزدیک دستهایم باشند
راستی یادم آمد
حوضی به شکل قلب ، می خواهم
و سه ماهی قرمز
به یاد تو ، او . من
چو عودی به یادت در اتاقم
می خواهم اتاقم بوی عشق بگیرد
نوای ملایمی در فضای خواب رفته اتاقم می خواهم.
پنجره اتاقم باید رو به دریا باز شود
موجی می خواهم بلند و با صدا
دوست دارم غرق شوم
غرق در احساس و عشق
من عشق، زندگی ، تو را ، من همه را یک جا می خواهم
.... گرمای نگاهت ، صدای سخنت ، من همه را یک جا می خواهم
فریاد لحظه ها را که داد بر می آورند و از گذشت سریع ایام فغان می کنند را نمی شنوی؟
من لحظه بی زمانی را می خواهم و تو را که خواهی آمد.....
در فراسوی نگاه شعله ای پیدا شد
شاید این شعله آتش باشد یا که شعله عشق
منتظر باید ماند ، صبر باید کرد
لحظه ها در باید با سکوتی سبز شمرد
لحشه ها در گذرند , عمر ها می گذرند ، سالها نیز هم ، تو هنوز منتظری
صبر باید کرد ،منتظر باید ماند؟
لاله ای می روید ، لاله ای می میرد
کمر سرو شکست ، تو هنوز منتظری؟!
کاسه صبر تو لبریز نشد؟!!
آب از کوه سرازیر شده است ، سیل بنیان کن آمتاده شده است
کاسه صبر تو را آب ربود
وای ! شعله خاموش نشد
شعله عشق تو از جنس چه بود
زیر لب زمزمه ای کردی تو ، که صبر باید کرد ، منتظر باید ماند
کاش می شد در فراسوی نگاه من نیز شعله ای پیدا بود
کاش می شد منتظر می ماندم ، صبر را پیشه خود می ساختم
تا که شاید ..........
تا پی جانان ندوی وصل میسر نشود تا به ره اندر نشوی ره به تو یاور نشود
با سحر از شب بدر آ صبح یقین را بنما جامه شب گر مدری روز تو باور نشود
میهن سرما زده را باد بهار ار نرسد فرصت آزادگی سرو و صنوبر نشود
باد شو ابری به در آ . ابر شو از سینه ببار گر تو نباری. دل من سبز و تناور نشود
باد بهاری اگر از جانب بیگانه ورزد جز به مراد دل او باده به ساغر نشود
باده رها کن به طرب باده همت بطلب کار پریشانی ما یک شبه آخر نشود
میل سراپرده گل طاقت خس می طلبد تلخی رنج ار نچشی کام تو شکر نشود
کشته امروز تو را پور تو فردا درود ریشه به خاک ار ندود غنچه معطر نشود
کارگه اهل مدد تندر و طوفان نبرد گرگ حریف گله گرد و دلاور نشود
آنچه عزیز دو جهان داده ز پیدا و نهان جز به تکاپوی خرد بر تو مسخر نشود
بادتویی . ابر تویی . سرو تویی . ریشه تویی رستن و آزاده شدن . بی تو میسر نشود
مجتبی کاشانی
الیکا گفت به او
نه غمت باشد از این رنج ترا آمد اگر
هدف تیر من آید در گل
هدف تیر تو اما در دل
ای قشنگ من ! افسرده مباش ! چون تویی کشته ی من ، کشته ی تو نیز منم
هیچ چیز ار نه بجا هست ، محبت بر جاست
وز دم گرم محبت باشد
زندگانی شیرین
نیما یوشیج
دل من کند تمنا چمن رخت ببینم
چو ببینم آن چمن را ز رخت گلی بچینم
به گل رخ تو شادم غم دل رود ز یادم
دل و جان به عشق دادم که به عشق تو قرینم
چو گل رخت ببویم به تو راز دل بگویم
که نظر کنی به سویم تو عزیز نازنینم
به طراوت جمالت سر خرمن کمالت
که به عزت جلالت من خسته خوشه چینم
چو شدم غلامت ای شه توئی از دل من آگه
ز ره تو نیست گمره دل گرم آتشینم
تو چو حکم بندگی را به من فقیر دادی
نروم به غیر امرت ره دیگری گزینم
چو روم به خانقاهت دل و جان بود گواهت
که به غیر روی ماهت رخ دیگری نبینم
علی اکبر مالک
کیست که می کند تو را شیفته سار خویشتن؟
کیست که شانه می زند موی بلند بید را
نور چکاند از سحر بر سر ناخن سمن؟
کیست درون ارغوان شعله کشاندش به جان
یا که ز چتر نارون گل زندش به پیرهن؟
کیست درون جام گل جوی عسل روان کند
کیست که عنکبوت را امر دهد بتن . بتن
کیست که سبز می کند قهوه ای و سیاه را ؟
کیست که تیشه می زند ریشه زردهای من
کیست که سنگ سخت را می شکند به ناخنش
امر به سبزه می دهد ز صخره هم برون بزن
کیست روانه می کند نسیم را به شاخه ها
بوسه زند. خبر دهد زبوی نافه ی ختن؟
کیست که نقش می زند بر سر سنگ پیسه ها
عطر و گلاب می زند سبزه ی ما چمن چمن؟
کیست تو را صلا دهد . صلای تشنه تر شدن
نقل پر آب بید مشک آوردت دهن دهن؟
کیست که باز می کند. میکده های سبز را
کیست که مستمان کند به بوی سرخ نسترن؟
من به هوای سبز او . او به هوای من . غزل
کیست دو سویه می کشد این سر و آن سر رسن؟
کتاب- مامون- غزل باران های سنگی
این غم تلخ قدیمی گه به گه منزل به منزل
راه می بندد مرا بر نای خسته
در نهان . در انتظار دیدن روی توام اما
آشکارا در گریزم از تقابل بانگاهت
اعتنا بر تو ندارم وقت آمد.گاه شد
لیک اندر انتظار اعتنایت دست و پایی می زنم
سجاد صادقی
گاه می اندیشم
که چه دنیای بزرگی داریم
چه جهان پیراسته ای
ما چه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا
در چه زندان عبوسی محبوس شدیم
چه غریبیم در آبادی خویش
و چه سرگردان در شادی و ناشادی خویش
آدمیزاده درختی ست
که باید خود را بالا بکشد
ببرد ریشه خود را تا آب
بی امان سبز شود
سایه دهد
خویش را با خود نزدیک کند
دگران را خویش
کاش می شد همه جا می رستیم
کاش می شد همه جا می بودیم
کاش می شد خود را تقسیم کنیم
بین چندین احساس
بین چندین انسان
بین چندین شهر
چندین ملت
گاه می اندیشم
که چه موجود بزرگی هستیم
و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم
و چه تسلیم بزرگی را هستی گفتیم
خوردن و خوابیدن
و خرامیدن و خنیاگری خود راخشنود شدن
کاش در کالبدم معده نبود
و گلویم تنها
جای آواز و بیان بود
نه بلعیدن نان
کاشکی همواره کسب نان مثل هوا آسان بود
کاش چشم و دل من سیر تر از این ها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاووس
مثل پوشینه پشمین، با میش
مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی
کاش بیماری با ما کار نداشت
یا طبیبان همه عیسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به این زودی ها
کاش او اینهمه فرزند نداشت
کاش ما اهل طبیعت بودیم
مادرم باران بود
همسرم در خود من می رویید
کودکانم همه از جنس گیاهان بودند
خوابم ، اندیشیدن
بسترم بال کبوترها بود......
مجتبی کاشانی
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد
ذهن ما زندان است
ما در آن زنداني
قفل آن را بشكن
در آنرا بگشاي
و برون آي ازين
دخمه ظلماني
نگشايي گل من
خويش را حبس در آن خواهي كرد
همدم جهل در آن خواهي شد
همدم دانش و دانايي محدوده خويش
و در اين ويراني
همچنان تنگ نظر مي ماني
هر كسي در قفس ذهني خود زنداني ست
ذهن بي پنجره بي پيغام است
ذهن بي پنجره دود آلود است
ذهن بي پنجره بي فرجام است
بگشاييم در اين تاريكي روزنه اي
و بسازيم در آن پنجره اي
بگذاريم ز هر دشت نسيمي بوزد
بگذاريم ز هر موج خروشي بدمد
بگذاريم كه هر كوه طنيني فكند
بگذاريم ز هر سوي پيامي برسد
بگشاييم كمي پنجره را
بفرستيم كه انديشه هوايي بخورد
و به مهماني عالم برود
گاه عالم را در خود به ضيافت ببريم
بگذاريم به آبادي عالم قدمي
و بنوشيم ز ميخانه هستي قدحي
طعم احساس جهان را بچشيم
و ببخشيم به احساس جهان خاطره اي
ما به افكار جهان درس دهيم
و زافكار جهان مشق كنيم
و به ميراث بشر
دين خود را بدهيم
سهم خود را ببريم
خبري خوش باشيم
و خروسي باشيم
كه سحر را به جهان مژده دهيم
نور را هديه كنيم
و بكوشيم جهان
به طراوت و ترنم
تسكين و تسلي برسد
و برويد گل بيداري ، دانايي ، آبادي
در ذهن زمان
و برويد گل بينايي ، صلح ، آزادي ،عشق
بر روي زمين
ذهن ما باغچه است
گل در آن بايد كاشت
و نكاري گل من
علف هرز در آن مي رويد
زحمت كاشتن يك گل سرخ
كمتر از زحمت برداشتن هرزگي آن علف است
گل بكاريم بيا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بي گل آرايي ذهن
نازنين
نازنين
هرگز آدم
آدم نشود.
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعاه آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش می گفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
![]()
کوروش![]()
![]()
راستش را بخواهيد در گير كارهاي شب عيد و فروردين بودم .
از اول فروردين به مطالعات بيشتري در ارتباط با شيخ عطار داشتم
شيخي كه همانند يك قديس گمنام است . او مي خواسته كه گمنام بماند
زيرا شاعران و عرفاي قبل از ايشان داراي زندگي نامه و شرح حالي مي باشند اما
از ايشان بجز ابهاماتي برجاي نمانده . شيخ را تنها بايد از آثار به جاي مانده اش
شناخت . از خداوند مي خواهم سعادت شناخت اين عزيز و ديگر عرفاي نامي ايران زمين
را به همه دوستان و من عطا كند. ( آمين)
بگذار دیگران بفهمند در چه مورد ایستادگی می کنی و در مورد ایستادگی نخواهی کرد.
پیش از یافتن شغل تازه ، از شغلت استعفا نکن.
بهترین دوست همسرت باش.
به طرز ارضا نشدنی ای کنجکاو باش . از کلمه ((چرا؟)) زیاد استفاده کن.
مردم را به اندازه قلبشان اندازه بگیر ، نه به قدر حساب بانکیشان.
به همه سیاستمداران مشکوک باش.
برای همه موجودات زنده احترام قائل باش.
کاری را انتخاب کن که با ارزش های تو هماهنگی داشته باشد.
به کسی غبطه نخور.
مواظب سرعتت باش.
وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن. از آنها درس بگیر و بگذر.
وقتی از تو تعریف می کنند ، یک ((متشکرم)) صمیمانه ، بهترین پاسخ است.
حال و هوای بچگی را رها نکن.
بازنده خوبی باش.
چیزهای کم ارزش را مهم نکن.
کمتر در قید این باش که چه کسی حق دارد. بیشتر در قید این باش که چه چیزی حق است.
برنده خوبی باش.
از دیگران در خلوت انتقاد کن.
از دیگران در حضور جمع تعریف و تمجید کن .
هرگز به کسی نگو خسته یا افسرده به نظر می رسد.
پای بند ادب و نزاکت باش.
در خصوص ازدواج ، مسائل مالی و مدل موی سر کسی اظهار نظر نکن.
اچ جکسون براون((کتاب نکته های کوچک زندگی))
.....................................................................................................................................
از دیده خون دل همه بر روی ما رود
بر روی ما ز دیده چه گویم چه ها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهر پرور من در قبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویش را
بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل
چون صوفیان صومعه دار از صفا رود.
کوروش![]()
آیا در دنیا کسی آنقدر عاقل است که از تجارب دیگران عبرت بگیرد.
..ولتر..
افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون.
..بایرن..
بزرگترین کشف نسل من ، کشف این نکته بود که انسان می تواند با دگرگون کردن
طرز فکرش زندگی خود را دگرگون سازد.
..ویلیم جیمز..
قمار باز به ترتیب چها چیز خود را از دست میدهد.
پول ، وقت ، وجدان و زندگی
..پنیاکو..
در علم دو چیز از همه زیباتر است آسمانی پر ستاره و وجدانی آسوده
..کانت..
بسیار نادرند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد.
..هناری دومونتر..
سخن گفتن یک نوع احتیاج است و گوش دادن هنر.
..گوته..
اگر خاموش باشی و دیگران به سخنت آرند بهتر است، تا اینکه در حال سخن گفتن باشی
و دیگران خاموشت کنند.
..ارسطو..
هیچ چیز با نیکی قابل مقایسه نیست هسچ کس را از وصل به نیکی مانع نشوید.
..بودا..
حقیقت واقعی در سکوت نهفته است .
..پیکاسو..
دنیا آینه ای است که به هر کس بازتاب چهره اش را می نمایاند.
..ویلیام تاکری..
وقت تو در میان دو نفس توست یکی گذشته و یکی نیامده.
..شیخ ابوسعید..
نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب بر نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آلب زندگیم در نظر نمی آید
قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی آید.
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
میم زلف شد دل که خوش سوادی دید
وزآن غریب بلاکش خبر نمی آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
د این به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون به حلقه زلفت به در نمی آید
کوروش![]()
سلام دوستان عزيز ديروز داشتم كتابي مي خوندم به بخشي رسيدم كه در اون نوشته شده بود كه خداوند در شب معراج به حضرت محمد ( ص) چه وصيت هايي كرد. برام جالب بود چون در همين وصايا به جايي برخوردم كه شايد برام خيلي بيشتر از همه پند آموز بود اينكه خداوند به محمد گفت كه بايد از سكوت و روزه زياد استفاده كند زيرا اين دو موجب نزديكي بنده به خدا مي شود . قسمت سكوت بسيار برايم جالب بود چرا كه به اندوخته هايم رجوع كردم و ديدم كه تمام عرفا و علما وقتي كه خداوند را شناختند انگار به اين وحي رسيدند كه بايد سكوت كنند . بزرگان شعر و عرفان نيز در بيشتر شعرهايشان از اين مورد بسيار ياد كردند . برايم جالب بود و هست كه چقدر اين زبان برايمان مشكل ساز است و شايد هم بتواند نجات دهنده باشد . همانطور كه خداوند مي فرمايد من زبان را بيشتر از اعضاي ديگرتان مورد عذاب قرار خواهم داد . اهميت زبان را برايمان بيشتر مي كند . جايي كه از غيبت كردن به خوردن گوشت برادر مرده ياد مي كند و جايي كه مي گويد دو بار ببين . دو بار گوش كن و يك بار حرف بزن چرا كه من ( پروردگار ) برايت از هر عضوي كه به ظاهر مي بينيد دو تا خلق كردم و تنها زيان را يك آفريدم . پس از آن كمتر استفاده كن . مدتي است باخود در حال تمرين اين عمل بودم كه سعي كنم قضاوت نكنم . سعي كنم غيبت نكنم. سعي كنم بيشتر سكوت كنم . برايم جالب بود كه در همين راستا و در زمان تمرين هايم به صورت تصادفي بخشي از كتابي را مطالعه كنم كه تاكيد فراواني بر اين قضيه دارد . برايم مسجل شد كه بايد به تمرينم بپردازم . كمتر حرف بزنم و بيشتر بشنوم و ببينم. كمتر حرف بزنم و زماني كه حرف مي زنم سعي كنم ياوه و حرف هاي بي اهميت نزنم . اگر حرفي مي زنم حرف دل باشد و لا غير . اميدوارم خداوند ياريم دهد تا بتوانم به اين مهم دست پيدا كنم .
بنام خداوند مهربان
دوش با من گفت پنهان كارداني تيز هوش
كز شما پنهان نشايد داشت راز مي فروش
گفت آسان گير بر خود كارها كز روي طبع
سخت مي گيرد جهان بر مردمان سخت كوش
و آنگهم در داد جامي كز فروغش بر فلك
زهره در رقص آمد و بربط زنان مي گفت نوش
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نا محرم نباشد جاي پيغام سروش
در حريم عشق نتوان دم زد از گفت و شنيد
زآنكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
در بساط نكته دانان خود فروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گو اي مرد بخرد يا خموش
با دل خونين لب خندان بيا در همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش
گوش كن پند اي پسر از بهر دنيا غم مخور
گقتمت چون در حديثي گر تواني دار گوش
ساقيا مي ده كه رنديهاي حافظ فهم كرد
خسرو صاحبقران جرم بخش عيب پوش
( وادي اول در طلب)
چون فرو آيي به وادي طلب
پيشت آيد هر زماني صد تعب
صد بلا در هر نفس اينجا بود
طوطي گردون مگس اينجا بود
جد و جهد اينجات بايد سالها
زان كه اينجا قلب گردد حالها
ملك اينجا بايدت انداختن
ملك اينجا بايدت در باختن
در ميان خونت بايد آمدن